
دلم می خواهد دوباره
سفر کنم
در جاده ای که سبز ترین رنگها را
بر درختانش پاشیده اند...
این روزها یک چمدان
انتظار دستهای مشتاقم را می کشد
برای زمانی که
قدمهایم مرا به رفتن وادار کند...
تمام بدنم پر شده
از بوی دریا
و عطر جنگل
...

دلم می خواهد دوباره
سفر کنم
در جاده ای که سبز ترین رنگها را
بر درختانش پاشیده اند...
این روزها یک چمدان
انتظار دستهای مشتاقم را می کشد
برای زمانی که
قدمهایم مرا به رفتن وادار کند...
تمام بدنم پر شده
از بوی دریا
و عطر جنگل
...

در چشمهایم
حکایت سالهای بی خبری را
می توانی بخوانی...
دنیا فراموشخانه ای بیش نیست
که ما با چشمانی باز
به یکدیگر خیره شده ایم
اما قلبهایمان چه زود
از یاد برده است
خاطرات مشترکمان را...
با قلم سنگدلی
مهربانی را بی رحمانه خط زده ای
که نمی شود
دوباره ترمیم اش کرد !
اینجا پرنده ها هم
میل پرواز ندارند...
من به دنبال ستاره خودم هستم
که سالهاست نشانی اش را گم کرده ام
میان هزاران ستارۀ سرگردان!!!
بر گرد و برو
برای بخشیدن خیلی دیر است...خیلی
زیرا کلمات دردناکت
قلبم را زخمی کرده
و دستهایم را سرد و بی احساس ...

اگر چه مدتهاست
از کنارت دور شده ام
اما خاطراتم با تو خواهد ماند
میان دفتری که هنوز نیمه باز
روی میز جا مانده
و قلمی که دیگر جوهر ندارد
برای نوشتن ...
پـــــــــی نـــــوشت:
ثانیه ها در حال عبورند و ما بی خبر از رسیدن کاروانی که به زودی برای بردن ما خواهد آمد.
کاش ارزش زمان حال را بدانیم زیرا فردا نمی دانیم چه خواهد شد!
پ .ن : مهربانی را فروخته ای و بجایش غرور وخودخواهی را خریده ای...
بدان که به زودی آنرا باید زیر پایت له کنی و به دنبال مهربانان بگردی ،
اما دیگر دیر خواهد بود...خیلی دیر !